Sunday, January 23, 2005
بد شانس
بدشانس كسي است كه اگر 3 بيمار براي معرفي گزارش صبحگاهي (Morning report) داشته باشد، و كلاً 8 بيمار در فهرست باشد، فقط بيمارهاي او معرفي شود. :(
Thursday, January 20, 2005
سيركول
اگر انترن يا رزيدنت هستيد حتماً ميدانيد «سيركول» يعني چه. اما اگر نيستيد (!): «سيركول» كردن يك عمل زشت و بيشرمانه است! در كل كلمهاي كه بتوانم قباحت اين فعل را نشان دهم وجود ندارد. سيركول كردن دلي از سنگ و وجداني از هيچ ميخواهد كه البته در اين روزگار چندان ناياب نيست. قبل از اينكه فكر كنيد دارم شعارهاي يك راهپيمايي ضد امپراليسم را انشا ميكنم بايد اعتراف كنم كه اين كار قبيح را خودم هم يكبار مرتكب شدهام، هرچند خوشبختانه شكست خوردم. «سيركول» كردن كه در واقع همان Circle انگليسي و مثلاً در جاي «گرد» (به كسر گ) استعمال ميشود، در اصطلاح بيمارستاني به معني از سرباز كردن بيمار و فرستادن او به بيمارستان ديگر است. اين كار كه به هيچ وجه قابل توجيه نيست براي بسياري پزشكان امري مقبول و حتي گاه از افتخارات آنان است!
و اما يك مورد جالب از سيركولاسيون:
بيست و هشتم آخرين كشيك دي ماه من بود و روي هم رفته اوضاع به خوبي پيش مي رفت تا اينكه ساعت 3:00 صبح يك بيمار با پذيرش براي سي سي يو آمد ـ كه نفهميدم چرا بايد من بيدار ميشدم؟ مگر من پذيرش داده بودم ـ و بلافاصله يك بيمار از ملاير. بيمار مرد جواني بود كه از 2 هفته قبل به علت تب در بيمارستان خرم آباد بستري بود و در آنجا هيچ منشااي براي تب پيدا نكرده بودند و در ادامه متوجه لكوپني (كاهش گلبولهاي سفيد خون) شده بودند و بيمار را بدون تشخيص خاص به تهران فرستاده بودند. همراهان بيمار با لباس محلي لري و خسته از سفرچند ساعته برگه اي در دست داشتند كه پزشك خرم آباد مطالب فوق را در آن نوشته بود. پشت برگه نشاني دو بيمارستان به چشم ميخود: مدرس (واقع در سعادت آباد) و طالقاني. رزيدنت داخلي چند بار از همراهان بيمار پرسيد كه آيا ابتدا به بيمارستان مدرس رفته اند يا نه. پس از چند دفعه انكار بالاخره معلوم شد كه بندگان خدا رفته اند آنجا و از همان در بيمارستان سيركول شده اند به اينجا! به آنها گفته بودند كه اين وقت شب بيمارستان تعطيل است (!!) اما بيمارستان طالقاني ممكن است باز باشد!! اين عجيبترين سيركولي بود كه به من حواله شده بود. البته خوشبختانه بيمار شرايط اورژانس نداشت اما به هر حال اين نهايت نامردي است كه اين بندگان خدا را بعد از طي چند صد كيلومتر در شب اين طور سيركول كنند.
سيركول كردن عواقب بسيار بدي براي پزشكان و دست اندر كاران پزشكي نيز دارد. بسياري از افراد فكر ميكنند كه با اين عمل قبيح، زرنگي كرده اند. اما از آنجا كه به قول قدما از هر دست بدهي از همان دست هم ميگيري، بيماراني كه همكاران بي وجدان ديگر مراكز سيركول مي كنند به گردن اين افرادِ به زعم خود زرنگ ميافتند!
نكته مهمتر اينكه بيمار پس از چند بار سيركول شدن قضيه دستش ميآيد و بعد عين كنه به پزشك ميچسبد. حال در بسياري از موارد بيمار واقعاً بايد به بيمارستان يا سرويس ديگري مراجعه كند، وقتي اين موضوع با بيمار مطرح ميشود گمان ميبرد كه دوباره ميخواهيم سيركولش كنيم و پا را در يك كفش بلكه در يك گالش ميكند كه الا و للا من رضايت نميدهم و همينجا ميمانم. اتفاقاً نمونهي اين مورد را هم داشتيم. بيماري بود كه نياز مبرم به بستري در ICU داشت و ICU بيمارستان طالقاني هم پر بود. هر چه به همراه بيمار توضيح ميداديم، فكر ميكرد كه ميخواهيم سيركولش كنيم. مدام ميگفت مگر ميشود در اينجا يك تخت براي مريض من نباشد؟ فكر كنيد مادر خودتان است... و از اين مزخرفات! هر چه ميگفتيم بابا جان! اين بيمار حتماً بايد در ICU بستري شود، مگر به خرجش ميرفت... خلاصه تا آنجايي كه من در جريان هستم اين بيمار 3 شبانه روز در اورژانس بيمارستان طالقان مانده است و تا كي آنجا مي ماند... الله اعلم!
و اما يك مورد جالب از سيركولاسيون:
بيست و هشتم آخرين كشيك دي ماه من بود و روي هم رفته اوضاع به خوبي پيش مي رفت تا اينكه ساعت 3:00 صبح يك بيمار با پذيرش براي سي سي يو آمد ـ كه نفهميدم چرا بايد من بيدار ميشدم؟ مگر من پذيرش داده بودم ـ و بلافاصله يك بيمار از ملاير. بيمار مرد جواني بود كه از 2 هفته قبل به علت تب در بيمارستان خرم آباد بستري بود و در آنجا هيچ منشااي براي تب پيدا نكرده بودند و در ادامه متوجه لكوپني (كاهش گلبولهاي سفيد خون) شده بودند و بيمار را بدون تشخيص خاص به تهران فرستاده بودند. همراهان بيمار با لباس محلي لري و خسته از سفرچند ساعته برگه اي در دست داشتند كه پزشك خرم آباد مطالب فوق را در آن نوشته بود. پشت برگه نشاني دو بيمارستان به چشم ميخود: مدرس (واقع در سعادت آباد) و طالقاني. رزيدنت داخلي چند بار از همراهان بيمار پرسيد كه آيا ابتدا به بيمارستان مدرس رفته اند يا نه. پس از چند دفعه انكار بالاخره معلوم شد كه بندگان خدا رفته اند آنجا و از همان در بيمارستان سيركول شده اند به اينجا! به آنها گفته بودند كه اين وقت شب بيمارستان تعطيل است (!!) اما بيمارستان طالقاني ممكن است باز باشد!! اين عجيبترين سيركولي بود كه به من حواله شده بود. البته خوشبختانه بيمار شرايط اورژانس نداشت اما به هر حال اين نهايت نامردي است كه اين بندگان خدا را بعد از طي چند صد كيلومتر در شب اين طور سيركول كنند.
سيركول كردن عواقب بسيار بدي براي پزشكان و دست اندر كاران پزشكي نيز دارد. بسياري از افراد فكر ميكنند كه با اين عمل قبيح، زرنگي كرده اند. اما از آنجا كه به قول قدما از هر دست بدهي از همان دست هم ميگيري، بيماراني كه همكاران بي وجدان ديگر مراكز سيركول مي كنند به گردن اين افرادِ به زعم خود زرنگ ميافتند!
نكته مهمتر اينكه بيمار پس از چند بار سيركول شدن قضيه دستش ميآيد و بعد عين كنه به پزشك ميچسبد. حال در بسياري از موارد بيمار واقعاً بايد به بيمارستان يا سرويس ديگري مراجعه كند، وقتي اين موضوع با بيمار مطرح ميشود گمان ميبرد كه دوباره ميخواهيم سيركولش كنيم و پا را در يك كفش بلكه در يك گالش ميكند كه الا و للا من رضايت نميدهم و همينجا ميمانم. اتفاقاً نمونهي اين مورد را هم داشتيم. بيماري بود كه نياز مبرم به بستري در ICU داشت و ICU بيمارستان طالقاني هم پر بود. هر چه به همراه بيمار توضيح ميداديم، فكر ميكرد كه ميخواهيم سيركولش كنيم. مدام ميگفت مگر ميشود در اينجا يك تخت براي مريض من نباشد؟ فكر كنيد مادر خودتان است... و از اين مزخرفات! هر چه ميگفتيم بابا جان! اين بيمار حتماً بايد در ICU بستري شود، مگر به خرجش ميرفت... خلاصه تا آنجايي كه من در جريان هستم اين بيمار 3 شبانه روز در اورژانس بيمارستان طالقان مانده است و تا كي آنجا مي ماند... الله اعلم!
Sunday, January 16, 2005
كشيك، خواب، قليان
كشيك: 1- چيزي كه بايد داد. 2-آش كشك خاله. 3- بيماري كه با خوردن آب دچار تنگي نفس مي شود و با سرفه كردن قلبش تير مي كشد، تندرنس LLQ (درد هنگام لمس قسمت پايين چپ شكم) دارد و 5 روز است غذا نخورده، اما انسولينش را مرتب و منظم زده است! 4- Cover كردن يك دوست فقط از روي مرام (و يك كم واسه ي پول). 5- غذاي تهوع آور پاويون، آنگاه سها (هات داگ با پنير)
خواب: 1- خوابش را ببيني! 2- انترن ENT دارد، تو نداري. 3- دو دقيقه اش را گاهي به قيمت يك كشيك 24 ساعته مي خري. 4- چرا ساعت 5 صبح دچارحمله قلبي مي شويد، مگر 8 شب چه عيبي دارد؟
قليان: 1- او در بالاست، تو در اورژانس. 2- الو، پس چرا نمياي؟ تموم شد! 4- ساعت 3:30 صبح، همه را Passive smoker كن!
خواب: 1- خوابش را ببيني! 2- انترن ENT دارد، تو نداري. 3- دو دقيقه اش را گاهي به قيمت يك كشيك 24 ساعته مي خري. 4- چرا ساعت 5 صبح دچارحمله قلبي مي شويد، مگر 8 شب چه عيبي دارد؟
قليان: 1- او در بالاست، تو در اورژانس. 2- الو، پس چرا نمياي؟ تموم شد! 4- ساعت 3:30 صبح، همه را Passive smoker كن!
Wednesday, November 24, 2004
بخش نفرولوژي!
از اول اين ماه بخش هاي داخلي شروع شد. اونم از بخش نفرولوژي ! دوشنبه هم يه كشيك دادم كه نابود شدم! خيلي سنگينه. نمي دونم مي تونم دوام بيارم يا نه!
Saturday, November 20, 2004
بخش زنان تموم شد :)
الان امتحان آخر بخش زنان رو داديم و راحت شديم. امتحانش خيلي آسون تر از امتحان استاژري بود! مثلاً به اين دليل كه كار عملي از اهميت بيشتري برخوردار بوده. خدا وكيلي من نمره كمتر از 18 بگيريم ناراحت ميشم. خيلي تو اين بخش سگدو زدم. حالا از فردا كه بدتر هم ميشه! داخلي طالقاني، راهي براي رسيدن به خدا!
Monday, October 04, 2004
خاطرات يك انترن بخش زنان!
يكشنبه 12/7/83
امروز اصلاً يادم نبود كه كشيك هستم.
بدشانسي هم حدي دارد آخر، باز هم يك بيمار با سولفات!
دوشنبه 13/7/1383
بيماري را كه تمام طول شب گذشته برايش سولفات منيزيم گذاشته بودم، امروز صبح رفت به اتاق ليبر كه سقط كند. خيلي ناراحت شدم. نه به خاطر شب گذشته كه نتوانسته بودم بخوابم، بلكه براي بيمار. ميدانستم كه از طرف خانواده شوهرش تحت فشار زيادي است كه بچه را نگه دارد، بخصوص كه شصتشان خبردار شده بود جنين مذكر است. به نظر من مهمترين ضرر سونوگرافي اين است كه شرايط اجتماعي ـ فرهنگي در آن لحاظ نميشود.
دكتر حبيبي، رزيدنت زنان، در به در دنبال من ميگشت كه بروم اتاق عمل سر سزارين بيماري كه HBsAg+ بود. پاوين زنگ زد، به بچهها گفته بودم بگويند درمانگاه است، نگو قبلاً آنجا هم زنگ زده بود! اما خدا وكيلي داشتم ميرفتم درمانگاه. خلاصه نرسيده به درمانگاه تلفن آماده بود. انترن مسؤول اتاق ليبر نيامده بود و ميگفت من بايد بروم. ديشب كه آن طور گذشته بود و امروز هم... با عصبانيت رفتم اتاق عمل. از عوض كردن لباس خسته شدهام. خودش داخل اتاق عمل بود. گفتم كه خودتان گفته بوديدي همديگر را كاور نكنيم. اگر من ديروز يك ساعت بيمارستان نبودم بايد جريمه شود و اگر يشان امروز نيامده اند بايد جريمه شوند. من نميتوانم مسؤوليت خودم را در درمانگاه ول كنم بيايم جاي كس ديگري. گفت حالا كه خودم گزارش عمل را نوشته ام شما برويد! از در اتاق عمل كه درامدم گفتم: «لعنت به مردم آزار» و دو دختر كه ماسك زده بودند و نميدانستم چه كاري هستند، نخودي خنديدند. آخر انترن بايد عين سگ تازي بين بخش و اتاق عمل و ليبر و درمانگاه و بدود؟
امروز يك دختر خانمي تنهايي آمده بود به درمانگاه ژنيكولوژي و دچار بيماري مقاربتي از طرف دوست پسرشان شده بود (اسرار بيمار نزد پزشك محفوظ است و چون اينجا هيچ نام يا نشاني نميآيد، گمان نميكنم بازگو كردن موضوع خلاف اخلاق و نگهداري راز باشد). فكر كنم دانشجوي مهندسي هم بود. استادي كه آموزش دانشجويان مامايي را بر عهده داشت (خانم خداكرمي) به بيمار گفت بهتر است اين موضوع را مادرتان هم بدانند. بيمار گفتند: «... آخه نمي شه... ممكن است خانواده ايجاد محدوديت كند!» استاد حرف جالبي زد: «محدوديت براي شما لازم است.» واقعاً محدوديت براي خيليها لازم است، به خصوص آنهايي كه فكر ميكنند برايشان لازم نيست! (نظر خود من اين است كه يك عدد چوب هم دركنار محدوديت لازم است!!)
امروز اصلاً يادم نبود كه كشيك هستم.
بدشانسي هم حدي دارد آخر، باز هم يك بيمار با سولفات!
دوشنبه 13/7/1383
بيماري را كه تمام طول شب گذشته برايش سولفات منيزيم گذاشته بودم، امروز صبح رفت به اتاق ليبر كه سقط كند. خيلي ناراحت شدم. نه به خاطر شب گذشته كه نتوانسته بودم بخوابم، بلكه براي بيمار. ميدانستم كه از طرف خانواده شوهرش تحت فشار زيادي است كه بچه را نگه دارد، بخصوص كه شصتشان خبردار شده بود جنين مذكر است. به نظر من مهمترين ضرر سونوگرافي اين است كه شرايط اجتماعي ـ فرهنگي در آن لحاظ نميشود.
دكتر حبيبي، رزيدنت زنان، در به در دنبال من ميگشت كه بروم اتاق عمل سر سزارين بيماري كه HBsAg+ بود. پاوين زنگ زد، به بچهها گفته بودم بگويند درمانگاه است، نگو قبلاً آنجا هم زنگ زده بود! اما خدا وكيلي داشتم ميرفتم درمانگاه. خلاصه نرسيده به درمانگاه تلفن آماده بود. انترن مسؤول اتاق ليبر نيامده بود و ميگفت من بايد بروم. ديشب كه آن طور گذشته بود و امروز هم... با عصبانيت رفتم اتاق عمل. از عوض كردن لباس خسته شدهام. خودش داخل اتاق عمل بود. گفتم كه خودتان گفته بوديدي همديگر را كاور نكنيم. اگر من ديروز يك ساعت بيمارستان نبودم بايد جريمه شود و اگر يشان امروز نيامده اند بايد جريمه شوند. من نميتوانم مسؤوليت خودم را در درمانگاه ول كنم بيايم جاي كس ديگري. گفت حالا كه خودم گزارش عمل را نوشته ام شما برويد! از در اتاق عمل كه درامدم گفتم: «لعنت به مردم آزار» و دو دختر كه ماسك زده بودند و نميدانستم چه كاري هستند، نخودي خنديدند. آخر انترن بايد عين سگ تازي بين بخش و اتاق عمل و ليبر و درمانگاه و بدود؟
امروز يك دختر خانمي تنهايي آمده بود به درمانگاه ژنيكولوژي و دچار بيماري مقاربتي از طرف دوست پسرشان شده بود (اسرار بيمار نزد پزشك محفوظ است و چون اينجا هيچ نام يا نشاني نميآيد، گمان نميكنم بازگو كردن موضوع خلاف اخلاق و نگهداري راز باشد). فكر كنم دانشجوي مهندسي هم بود. استادي كه آموزش دانشجويان مامايي را بر عهده داشت (خانم خداكرمي) به بيمار گفت بهتر است اين موضوع را مادرتان هم بدانند. بيمار گفتند: «... آخه نمي شه... ممكن است خانواده ايجاد محدوديت كند!» استاد حرف جالبي زد: «محدوديت براي شما لازم است.» واقعاً محدوديت براي خيليها لازم است، به خصوص آنهايي كه فكر ميكنند برايشان لازم نيست! (نظر خود من اين است كه يك عدد چوب هم دركنار محدوديت لازم است!!)
Subscribe to:
Posts (Atom)