Saturday, January 10, 2004
بم، از نگاهي ديگر
مصاحبه زير، بم است از نگاهي بي غرض:
http://www.bionvan.com/papers.php?cat=main&show=821018-10
Sunday, November 02, 2003
ما براي فصل كردن آمديم!
كارل و كلارنس اوگري، دوقلوهاي 18 ماههي فليپيني كه از سر به همديگر چسبيده اند، به همراه مادرشان در تاريخ 10 سپتامبر (19 شهريور) وارد نيويورك شدند تا مهمترين حادثهي زمان زندگيشان را تجربه كنند: جدا شدن از يكديگر!
پس از آنكه جدا سازي لاله و لادن در سنگاپور به شكست انجاميد و دنيا را در بهت اين عدم موفقيت فرو برد، احمد و محمد (دوقلوهاي مصري كه از سر به هم چسبيده بودند) در 12 اكتبر (20 مهر) با موفقيت از يكديگر جدا شدند. كارل و كلارنس نيز وضعيتي مشابه دوقلوهاي مصري دارند.
دوقلوها از بالاي سر به همديگر چسبيدهاند كه يك نوع بسيار كمياب دوقولوهاي به هم چسبيده است و در پزشكي به آن «كرانيوفاگوس» ميگويند. بنابراين آنها هيچگاه قادر نبودهاند كه بنشينند يا حتي راه بروند. همچنين غذا خوردن (كه هميشه بايد در حال خوابيده صورت گيرد) از ديگر مشكلات آنهاست.
با اين حال اين دوقلوها مغزشان اشتراكي نيست! به عبارت ديگر هر كدام داراي مغز كاملاً مستقلي هستند. اما استخوان جمجه، مادهي محافظت كنندهي مغز، بسياري از رگهاي حياتي، و سينوس ساجيتال (سياهرگ بزرگي كه خون را از مغز خارج كرده، به سمت قلب ميبرد) در آنها مشترك است.
چسبيدن مادرزادي دوقولوها، پديدهاي است كه تقريباً يك مورد در هر 000/200 تولد زنده پيش ميآيد و نوعي كه كارل و كلارنس به آن دچار شده اند (كرانيوفاگوس)، بسيار بسيار نادر است و شايد در 000/000/10 (ده ميليون) تولد زنده، فقط يك بار پيش بيايد.
هنوز كسي به درستي نميداند كه چرا دوقلوها گاهي به هم چسبيده متولد ميشوند. دو تئوري در اين زمينه مطرح شده است. عدهاي معتقدند كه پس از تشكيل نطفه و هنگامي كه نطفه مسير تكامل براي ساخت دو كودك همسان دوقلو را پيش گرفته است، ناگهان اين مسير دچار مشكل شده، و دو جنين قسمتهايي را با يكديگر به اشتراك ميگذارند. طرفداران تئوري دوم ميگويند كه در ابتدا دو نطفهي كاملاً مجزا به وجود ميآيد كه در مسير تكامل خود به يكديگر متصل ميشوند.
دوقولوهاي به هم چسبيده معمولاً در يك يا چند عضو مشترك هستند، و جدا سازي آنها به همين دليل بسيار مشكل و گاه غير ممكن است.
كارل و كلارنس، نزديكترين برادران دنيا
مادر كارل و كلارنس، يك پرستار است. او طبيعتاً دوست دارد كه فرزندانش از هم جدا شوند تا مانند ديگر بچهها يك زندگي خوب و راحت داشته باشند. وي پس از ماهها مطالعه، جستجو، و مشورت با پزشكاني كه در زمينهي جداسازي دوقلوهاي به هم چسبيده تجربه داشتند، تصميم گرفت خطر اين عمل را به جان فرزندانش بخرد. بيمارستان كودكان مونتفيوره (Montefiore) يكي از مكانهايي بود كه مادر دوقلوها در نظر داشت و با اينكه اين بيمارسان تا به حال تجربهي جداسازي اين نوع نادر دوقلوهاي به هم چسبيده را نداشت، انجام اين عمل را پذيرفت. اين بيمارستان يكي از مجهزترين بيمارستانهاي كودكان است كه از گروههاي تخصصي، امكانات مناسب، و تجهيزات پيشرفته استفاده ميكند.
پزشكان اين بيمارستان داراي تخصصهاي گوناگوني هستند كه ميتوانند در مراحل مختلف اين جداسازي كمك كننده باشند. چندين تيم پزشكي شامل چند ده پزشك و پرستار و ديگر كاركنان بخش سلامت به طور دورهاي مسؤول دوقلوها هستند. جراحان فوق تخصص فك و صورت كودكان، جراحان فوق تخصص مغز و اعصاب كودكان، متخصصان مغز و اعصاب، فوق تخصصان بيهوشي اطفال، متخصصان ژنتيك، متخصصان كودكان، پرستاران متخصص در مراقبت از كودكان، متخصصان ريه، متخصصان تغذيه، فيزيوتراپيستها، و مددكاران اجتماعي در اين گروهها هستند.
تاريخ چه ميگويد؟
حدود 30 تا 40 عمل جداسازي دوقلوهاي به هم چسبيده از سال 1920 ميلادي (1299 هجري شمسي) تا كنون در جهان انجام شده است. اين تجارب به ما نشان ميدهد كه اين عمل جراحي بسيار خطرناك است و به فناوريهاي متعدد و پيشرفته و گروههاي تخصصي در زمينههاي مختلف پزشكي نياز دارد. خطر مرگ يك يا هر دو قل در اين عمل نزديك به 50% است. هدف از جداسازي دوقلوهاي فليپيني، زنده و سالم نگاه داشتن هر دو است به صورتي كه هر كدام زندگي راحت و جداگانهاي داشته باشند.
تيم بيمارستان كودكان مونتفيوره تصميم گرفته است كه اين عمل خطير را يك دفعه و يك جا انجام ندهد. آنها در نظر دارند كه پس از بررسي كامل جوانب كار و شناخت كامل آناتومي (كالبدشناسي) اين دوقلوها با استفاده از تصاوير راديوگرافي بسيار، اين عمل جراحي را طي 2، 3 يا 4 مرحله انجام دهند.
اولين قدم در مسير اين عمل جراحي، گذاشتن موادي براي افزايش بافتهاي پوستي در جمجمهي اين دوقلوهاست. به خاطر شرايط خاص دوقلوها اگر عمل جراحي جداسازي به خوبي انجام پذيرد، كارل و كلارنس پوست كمي براي پوشش قسمت بالايي سر خواهند داشت و بنابر اين مغز آنها بدون حفاظ خواهد ماند. مواد افزايش دهندهي بافت در واقع موجب كشيده شدن و رشد پوست سر ميشوند تا پس از جراحي اين پوستهاي اضافه بتواند روي سر را بپوشاند.
پس از اين كار، جراحان تصميم دارند رگهاي به اشتراك گذاشته شده از طرف دو كودك را جدا و بين آنها تقسيم نمايند. يك سري جراحي براي جداسازي رگها لازم است كه سر انجام سبب خواهد شد سيستم گردش خون كارل و كلارنس كاملاً از همديگر جدا شود و عمل نهايي امكان پذير گردد.
صبور باشيد!
هنوز كسي نميداند كه كل اين مراحل جراحي و جراحي نهايي چقدر به طول خواهد انجاميد. در روشي كه جراحان پيش گرفته اند، هر عمل جراحي وابسته به نتايج عمل قبلي است و با توجه به پيشرفت و وضعيت دوقلوها، عمل بعدي زمانبندي خواهد شد.
چندي پيش جراحان اولين مرحلهي عملهاي جراحي كارل و كلارنس را شروع كردند. دكتر جيمز گودريچ كه تيم جراحي را به مدت 5 ساعت و نيم در اين عمل رهبري ميكرد، گفت: «ما به ارتباطات بين رگهاي خوني توجه ويژهاي داشتيم و چيزي بيشتر از آنكه ميدانستيم نديديم كه نشانهي بسيار خوبي است. هيچ چيز براي ما غافلگير كننده نبود.»
تيم جراحي قسمتي از استخوان جمجمهي دوقلوها را برداشتهاند تا بتوانند قسمت جلويي سر كارل و كلارنس را مشاهده نمايند. اگر چه پزشكان مدل سه بعدي، بازسازي ويدئويي و تصاوير ام.آر.آي را در اختيار داشتند، ولي مشاهدهي ارتباطات خوني دوقلوها از نزديك فرصت مغتنمي براي ارزيابيهاي بيشتر بود. دكتر گودريچ معتقد است كه اين كار مانند گشودن پنجره به صحنهاي است كه بعدها تحت عمل جراحي قرار خواهد گرفت.
در اين عمل مواد افزايش دهندهي بافتي در زير پوست سر گذاشته شد. همچنين پرشكان بعضي از سياهرگهاي سطحي را جدا كردند. دكتر استافنبرگ كه مسؤول انجام اين مراحل بود، اظهار كرد: «همه چيز كاملاً به خوبي گذشت!»
كارل و كلارنس هنوز به هم متصل هستند و به نظر ميرسد كه حد اقل دو هفته بايد بگذرد تا سلامتي پس از اين جراحي را بازياندو براي جراحيهاي بعدي آماده گردند. مشكلترين مرحلهي جراحي بي شك جدا سازي سينوس ساجيتال (سياهرگ بزرگ مغز كه در دو كودك فقط يكي وجو دارد) خواهد بود.
دكتر گودريچ معتقد است كه با طولاني كردن اعمال جراحي مانند يك دوي ماراتن، اين موقعيت فراهم ميشود كه كارل و كلارنس به آرامي با شرايط جديدي كه براي گردش خون آنها پيش ميآيد، هماهنگ شوند و خطر خونريزي شديد كمتر خواهد شد. خونريزي خطر بسيار بزرگي است كه موجبات مرگ لاله و لادن را در عمل جراحي جداسازي آنها به وجود آورد.
هزينههاي مالي اين جدا سازي را چه كسي پرداخت ميكند؟
مركز پزشكي مونتفيوره و بيمارستان كودكان بليتدال (Blythedale) هزينههاي عمل جراحي و مراقبتهاي پيش از عمل و بعد از عمل را عهده دار شده اند. در حال حاضر تخمين اينكه اين فرايند چه مقدار هزينه در پي خواهد داشت، امكان ندارد زيرا همان طور كه گفته شد، زمان آماده سازي و تعداد جراحيها هنوز مشخص نيست و هر مرحله وابسته به ميزان موفقيت در مرحلهي قبلي است. همچنين مشخص نيست كه دوقلوها پس از عمل نهايي چه مدت نياز به مراقبتهاي پس از عمل دارند. تخمين فعلي بيمارستان با توجه به عملهاي جداسازي در ديگر نقاط جهان، چيزي در حدود 000/000/2 (دو ميليون) دلار است.
براي دوقلوها دعا كنيد
اگر به دوقلوهاي فيليپيني علاقمند شدهايد، براي موفقيت عمل جدا سازي دعا كنيد و از پيشرفت مراحل اين جدا سازي توسط پايگاه اينترنتي مركز پزشكي مونفيوره آگاه شويد: www.montekids.org
منابع
1. http://montekids.org/press/twins/faq/
2. Conjoined Phillippine twins ready for operation. Saramak Tribune. Sep14, 2003. [http://www.sarawaktribune.com.my/exec/view.cgi?archive=21&num=10690]
3. Egyptian Conjoined Twins Separated in Dallas, Texas. [http://faculty.washington.edu/chudler/ntwin.html]
4. Surgery to Part Twins Is Set for Today. The New York Times. October 11, 2003. [http://query.nytimes.com/gst/abstract.html?res=F60D12FA3E5B0C728DDDA90994DB404482]
5. Egyptian Twin Back on Ventilator in Hospital. Reuters. October 22, 2003. [http://www.nytimes.com/reuters/news/news-life-twins.html]
6. Filipino Twins Examined for Separation. The Associated Press. October 21, 2003 [http://www.nytimes.com/aponline/national/AP-Conjoined-Twins.html]
Wednesday, October 08, 2003
چاقى (قسمت اول)
تحقيقات اخير در ايران نيز آمار نگران كنندهاي ارايه كرده است. به نظر ميرسد كه شيوع چاقي حتي در روستاها به سرعت در حال افزايش است و به ارقام كشورهاي پيشرفته نزديك ميشود. البته وضعيت در شهرها بسيار وخيمتر است. شيوع چاقي در افراد 30 سال به بالاي شهرنشين تا 82% ميرسد. يعني از هر 5 نفر، 4 نفر دچار زيادي وزن يا چاقي هستند. در روستاهاي اطراف تهران چاقي نزديك 70% و در روستاهاي دورتر ـ كه عوامل شهرنشيني در آنها كمتر نفوذ كرده است ـ حـدود 45% است. مطالعاتي كه به تازگي در منطقة سيزده تهران انجام شده است، شيوع چاقي و اضافه وزن را 57% در مردان و 68% در زنان (بالاي 20 سال) نشان داده است. مطالعة جديدي در اهواز نيز 50% مردان و 70% زنان بالاي 24 سال را دچار اضافه وزني يا چاقي معرفي كرده است. بدتر از همه اينكه چاقي در ميان كودكان و نوجوانان نيز به سرعت در حال افزايش است.
خب چاق باشيم، مگه چيه؟
اهميت چاقي از آن جهت است كه اين بيماري ميتواند منجر به بيماريهاي خطرناك و كشندة ديگر از قبيل پرفشاري خون (افزايش فشار خون)، ديابت (بيماري قند)، بيماريهاي قلبي ـ عروقي (مانند سكتة قلبي)، سكتة مغزي، بيماريهاي تنفسي، سرطانهاي مختلف، درد مفاصل، و... شود. تخمين زده شده است كه هزينههاي پزشكي ناشي از چاقي در كشور آمريكا به بيش از صد ميليارد دلار در سال ميرسد. از آنجايي كه شيوع چاقي در كشور ما نيز به سرعت به سوي آمار كشورهاي صنعتي ميرود، عوارض، مرگ و مير، از كار افتادگي و هزينههاي آن به زودي سرسام آور خواهدشد.
من چاق هستم يا نه؟
چاقي تنها به وزن مربوط نيست. مثلاً ممكن است يك فرد بلند قد با وزن 90 كيلوگرم لاغر باشد در حالي كه فرد كوتاه قدي با وزن 50 كيلوگرم هم چاق محسوب شود. بنابراين 2 معيار عمده براي چاقي در نظر گرفته ميشود: 1ـ نماية تودة بدني؛ و 2ـ نسبت دور كمر به دور باسن.
نمـاية تودة بدني (Body Mass Index، BMI) يك عدد است كه از تقسيم وزن (بر حسب كيلوگرم) بر مجذور قد (بر حسب متر) محاسبه ميشود.
|
|
BMI= |
|
2]قد (متر) [ |
براي نمونه، اگر وزن شما 65 كيلوگرم و قد شما 170 سانتيمتر باشد، BMI اينگونه محاسبه ميشود:
BMI = 65 ÷ 2(70/1) = تقريباَ 5/22
حال اين عدد چه چيز را نشان ميدهد؟ اگر عدد BMI كمتر از 18 باشد، نشان دهندة كم وزني است، اعداد بين 18 تا 25 طبيعي است، BMI بين 25 تا 30 به عنوان اضافه وزن، و BMI بالاتر از 30 معرف چاقي است. شما با استفاده از همين فرمول ميتوانيد به آساني BMI افراد خانواده و دوستان را محاسبه كنيد و به آنها بگوييد در چه وضعيتي هستند.
جدول 1- طبقه بندي كم وزني، وزن طبيعي، اضافه وزن، و چاقي بر حسب *BMI
| BMI (kg/m2) |
طبقه بندي |
| <18 | كم وزن |
| 18-24.9 | طبيعي |
| 25-29.9 | اضافه وزن |
| >=30 | چاق |
* نماية تودة بدني (براي توضيحات بيشتر به متن مقاله مراجعه كنيد.)
اگر BMI شما طبيعي است و فكر ميكنيد كه چاق نيستيد، خيلي خوشحال نباشيد، چون هنوز يك معيار ديگر باقي مانده است. نسبت دور كمر به دور باسن (Waist to Hip Ratio، WHR) همان طور كه از نامش پيداست، از تقسيم عدد محيط دور كمر به محيط دور باسن حساب ميشود.
WHR= محيط دور كمر / محيط دور باسن
براي مثال اگر دور كمر شما 70 سانتي متر و دور باسن 80 سانتي متر باشد، اين WHR برابر با 875/0 خواهد بود. اين عدد ديگر چه چيز را نشان ميدهد؟ بسيار ساده است. در مردان WHR بزرگتر از 95/0 و در زنان WHR بزرگتر از 8/0 نشان دهندة نوعي چاقي است. بنا بر اين عدد 875/0 براي يك مرد مناسب، و براي يك زن بيانگر چاقي است.
چرا بعضيها چاق هستند؟
حتماَ شنيدهاي كه بعضيها ميگويند: "ما آب هم كه ميخوريم چاق مي شويم!" البته آب هيچ وقت نميتواند باعث چاقي شود اما احتمال دارد كه اين افراد واقعاَ زودتر از ديگران چاق شوند. شايد متوجه شده باشيد كه بعضي افراد، هم اندازة شما غذا ميخورند اما هميشه چاقتر از شما هستند. دليل اين امر آن است كه چاقي تنها به غذا خوردن مربوط نميشود و عوامل زيادي در آن دخيل است.
حجم و نوع غذايي كه ميخوريم يكي از عوامل مهم چاقي است. بسياري از افراد چاق وعدههاي غذايي زيادي دارند و در بين آن وعدهها نيز معمولاَ در حال خوردن هستند. دليل چاقي در اين افراد مشخص است. در حقيقت حجم زياد غذايي كه ميخورند باعث ميشود مواد خورده شده در بدن آنان به چربي تبديل شده، ذخيره شود، و اين افراد چاق گردند. عدهي ديگري به غذاهاي بسيار چرب (مانند كلهپاچه، كره، روغن حيواني، چيپس، و...) يا پر انرژي (مانند شكلات و بستني) علاقه دارند و در مصرف آنها زياده روي ميكنند.
عدم فعاليت بدني عامل مهم ديگري در چاقي است. حتماَ متوجه شدهايد كه بسياري از افراد چاق حاضر نيستند بدون ماشين به جايي بروند و حتي براي رفتن به يك طبقه بالاتر يا پايينتر از آسانسور استفاده ميكنند. در عوض افرادي هستند كه هميشه جنب و جوش فراواني دارند و حتي هنگامي كه در يك اتاق نشستهاند نيز نميتوانند آرام باشند. اين دو دسته و طيف وسيعي از انسانها كه فعاليت بدني متفاوت دارند، انرژي بدن را با اندازههاي متفاوت مصرف ميكنند. در آن دستهاي كه فعاليت بدني كم است، انرژي اضافه به صورت چربي ذخيره شده، موجب چاقي ميشود.
پژوهشگران نشان دادهاند كه عوامل ژنتيكي (ارثي) نيز بر روي چاقي مؤثرند. بسياري از افراد استعداد زيادي براي چاق شدن دارند. يعني بدن آنها دوست دارد غذاي خورده شده را به صورت چربي ذخيره كند. همين مشكل ژنتيكي اگر در كنار فعاليت بدني كم و مصرف زياد غذا قرار گيرد، به سرعت فرد را چاق ميكند. بعضي بيماريهاي ارثي و غير ارثي ديگر نيز ممكن است موجب چاقي شوند ـ مانند بيماريهاي غدة تيروئيد يا غدة جنسي در زنان ـ كه با درمان بيماري اصلي، چاقي نيز بر طرف ميشود.
اما به طور كلي به نظر ميرسد كه علت شيوع چاقي در سطح جهان و افزايش تعداد افراد چاق مربوط به "شيوة زندگي" شهرنشيني و صنعتي شدن دنيا باشد، زيرا شيوع چاقي در مناطق دور افتادهاي كه مردم آنجا هنوز از وسايل پيشرفتة امروزي استفاده نميكنند، تغييري نكرده است. تلاش ما انسانهاي براي پيشرفت، اختراع وسايل جديد، ايجاد شيوةهاي جديد زندگي، و راحت كردن كارها، اگر چه خوب و قابل ستايش است، اما مشكلاتي مانند چاقي را نيز به همراه دارد كه بايد هر چه سريعتر براي مبارزه با آن فكري بينديشيم. در هفتة آينده به بررسي راههاي پيشگيري از چاقي و كاهش وزن ميپردازيم.
منابع
1. ميرميران پ، عزيزي ف. گفتار2- چاقي. در: عزيزي ف، جانقرباني م، حاتمي ح. اپيدميولوژي و كنترل بيماريهاي شايع در ايران. تهران، نشر اشتياق، 1379.
2. مطالعة قند و ليپيد تهران. تهران، مركز تحقيقات غدد درونريز و متابوليسم. 1380.
3. http://www.who.int/nut/obs.htm
4. http://www.emro.who.int/Publications/EMHJ/0506/24.htm
5. Soori H. Pattern of dietary behaviour and obesity in Ahwaz، Islamic Republic of Iran. East Mediterr Health J. 2001 Jan-Mar;7(1-2):163-70. [http://www.emro.who.int/publications/emhj/0701/21.htm]
6. Kelishadi R، Pour MH، Sarraf-Zadegan N، Sadry GH، Ansari R، Alikhassy H، Bashardoust N. Obesity and associated modifiable environmental factors in Iranian adolescents: Isfahan Healthy Heart Program - Heart Health Promotion from Childhood. Pediatr Int. 2003 Aug;45(4):435-42.
Thursday, October 02, 2003
سفرنامه پاريس (قسمت دوم)
از ترس اينكه مبادا خواب بمانم، بيدار ماندم. شايد فقط نيم ساعتي چرت زدم. حدود 2:30 صبح به سمت فرودگاه رفتيم. من رانندگي مي كردم. هوا خنك بود و اگر اضطراب سفر را نداشتم، قطعاً از رانندگي در خيابانهاي خلوت تهران لذت ميبردم.
پس از پرس و جو در سالنهاي پروازهاي خارجي فرودگاه، بالاخره راه را پيدا كردم و در مقابل خروجي، خداحافظي كرديم و با محمد دست دادم اما مژگان را از شرم حضار در آغوش نگرفتم و اين كاري بود كه بعدها موجب حسرتم شد.
در سالن پروازهاي خارجي كلي گيج خوردم تا بالاخره توانستم قسمت مربوط به هواپيمايي امارات را ـ كه اتفاقاً درست سمت راست در ورودي بود ـ پيدا كنم. با اينكه از پروازهاي داخلي زياد استفاده كرده بودم، تا به حال پرواز خارجي نداشتم تا با راه و چاه اين قسمت آشنا باشم. بليتم را شركت الاي ليلي، فرست كلاس گرفته بود، و من اصلاً نميدانستم فرق اين فرست كلاس با بقيه چي هست! فقط متوجه شدم كه مسؤول پرواز دو تا كارت بيشتر از بقيه داد دستم. مرحلهي بعدي كجا بود؟ از پلههايي بالا رفتم و آنجا باجههاي مربوط به گذرنامه را ديدم. هنوز باورم نميشد كه دارم از كشور خارج ميشوم. در حقيقت تا وقتي كه پايم به پشت آن باجه ها نميرسيد، نبايد هم باور ميكردم! خب بهترين حالتي هم كه ممكن است پيش بيايد، گير كردن در پشت همان باجهها است! خانم چادري داخل اتاقك يادم انداختند كه عوارض خروج را پرداخت نكرده ام... حالا بانك كجاست؟... 10000 تومان عوارض يعني 20% كل پول همراه من كه ديشب از طه قرض گرفته بودم!
وقتي بالاخره از آن مرز دلهره هم عبور كردم، بر عكس انتظارم، آرام نشدم. نه. حتماً بايد در هواپيما مينشتم و هوا پيما تيك آف ميكرد تا اضطرابم از بين ميرفت. باز هم كمي گيج خوردم. اين طرف و آن طرف رفتم و سر انجام تنها دري را كه به نظر ميآمد به طرف هواپيماها برود يافتم. بليتم را به جوان ريشويي كه كنار در ايستاده بود و لباس پاسداري به تن داشت، نشان دادم. بليت را ديد و چشمش كه به كارت فرست كلاس افتاد با خنده گفت بايد بروم در سالني كه كنار همان باجههاي گذرنامه است بنشينم تا بيايند صدايم كنند. به گمانم فهميده بود اين كاره نيستم و بر حسب اتفاق يك كارت فرست كلاس دستم افتاده است! اما من نفهميدم چه كسي يا كساني بايد بياند صدايم كنند. «مگر ميشود كسي بيايد صدايم كند كه بروم سوار هواپيما بشوم؟ مگر اين بلندگوي سالن كه دم به دقيقه مسافران را به اين ور و آن ور ميخواند، در مورد من كارايي ندارد؟»
اول رفتم به باجهي بانك كوچكي كه آنجا بود. ميخواستم باقيمانده ريالها را به يورو تبديل كنم. به طرف كه گفتم 40 يورو ميخواهم درآمد كه: ما اينجا 1000 تا 2000 يورو ميدهيم، نه.... اصلاً حوصلهي سر و كله زدن با اين يكي را نداشتم. ريالها ريختم روي پيشخوان. ديگر چيزي نگفت. فكر كنم كمي بيش از 36000 تومان دادم و 40 يورو گرفتم. حدود پنج هزار تومان هم براي بازگشت كنار گذاشتم.
عجب پول مسخرهاي است اين يورو! اسكناسهايش خيلي بد قواره است. از لحاظ طولي تقريباً دو سوم اسكناسهاي ما.
رفتم به سالن فرست كلاس. گارسون درشت هيكلي كه آنجا بود كارت را از من گرفت و سلف را نشانم داد و پرسيد چيزي نميخواهم؟ خيلي دوست داشتم يك چاي و شيريني بخورم اما از ترس اينكه پولي باشد نخوردم و بعد فهميدم چه مال مفتي از دستم رفته است! خب من چه ميدانستم سالن فرست كلاس مجاني است؟!
كمي كه روي يكي از مبلها لم دادم، بلند شدم و با تلفن روي ميز گارسون به موبايل مژگان زنگ زدم. ميترسيدم هنوز در فرودگاه باشد. خوشبختانه به خانه رفته بود و من كه نميتوانستم جلوي گارسون بگويم چقدر دوستش دارم ، تنها يك خداحافظي خشك و خالي كردم و رفتم سر جايم نشستم. چند بار ساعت را ديد زدم و بلند شدم تا دم در رفتم و سالن را نگاه كردم... دير شده بود و هر لحظه دلهرهي من بيشتر ميشد...
Thursday, September 11, 2003
موووووووووووبايل X(
من نميدانم يك اتند كه سر كلاس درس ميدهد نبايد اين قدر بفهمد كه موبايلش را خاموش كند و سر كلاس مدام سلام و احوال پرسي نكند! آخر اگر احترام دانشجويان مهم نيست، بايد براي درس خودش ارزش قايل باشد.
سفر نامه را به زودي خواهم نوشت...
Sunday, September 07, 2003
سفرنامه پاريس (قسمت اول)
ماجرا از اينجا آغاز شد كه پدر پيشنهاد كرد «خلاصه مقاله»اي (Abstract) براي كنگره ديابت پاريس (www.idfparis2003.org) بفرستم. با كمك دوست عزيزم دكتر ميربلوكي خلاصه مقاله را نوشتم و فرستادم. انتظار داشتم كه خلاصه مقاله حد اقل به عنوان پوستر قبول شود و اينچنين نيز شد.
Prevalence of diabetes related to body mass index and waist to hip ratio: Tehran lipid and glucose study.
http://www.easd.org/18IDF/abstracts/1315-1388.pdf
نزديك به دو ماه تا برگزاري كنگره مانده بود و بايد براي خروج از كشور اقدام ميكردم؛ مني كه حوصلهي هيچ اداره و كارمند و صف و معطلي را نداشتم. ميدانستم تابستان سختي در پيش دارم. شروع كار نيز نااميدكننده بود: معاونت پژوهشي دانشگاه درخواست كمك هزينهي سفرم را رد كرد اما شركت دارويي Eli Lilly متقبل تمام هزينههاي سفر من و يكي ديگر از دوستان شد.
ميدانستم هفت خواني سخت پيش روي دارم ولي اصلاً نمي داستم از كجا بايد شروع كنم. گيج ميخوردم. جالب اينجا بود كه مسؤولان بخش روابط عمومي دانشگاه هم نميدانستند چه بايد بكنم! نهايتاً از امير كه مي دانستم چندين بار در هنگام دانشجويي به خارج سفر كرده بود ـ و همينجا از او نيز سپاسگزاري ميكنم ـ كليات كار را پرسيدم.
گرفتن نامه از دانشكده و امضاهاي متعدد افراد مختلف و بردن نامه به دانشگاه و دو مرتبه امضاهاي مختلف و اتاقهاي مختلف و ساختماهاي متفاوت و بايگانيهاي بزرگ و گيج كننده تازه اول اين راه بود و مني كه حس كرده بودم اين قسمت سادهترين فصل اين داستان است، اميدم را كم كم از دست ميدادم.
نامهي دانشگاه را براي وزارت بهداشت بردم. ديگر يادگرفته بودم هرجا كه وارد ميشوم ابتدا دنبال بايگانياش بگردم! اما وزارت بهداشت مشكلات تازهاي داشت! پاس ساعتي و مرخصي كارمند مربوطه كه باعث ميشد نامه روزها راكد بماند. يك روز كه در گرماي طاقت فرسا، سعي كردم خود را قبل از ساعت ناهار كارمندان از بيمارستان بوعلي به وزارتخانه (ساختمان وصال شيرازي) برسانم و عرقريزان شنيدم كه باز هم مسؤول محترم در مرخصي هستند، سعي كردم با كمال آرامش و مؤدبانه به مديريت آن قسمت مراجعه كنم. كلاً از اول كار تصميم گرفتم در هيچ مرحلهاي خون خودم را بي جهت كثيف نكنم.
اتاق مدير بسيار شلوغ بود و مراجعان متعدد و ديدم حوصلهي ايستادن و بحث با او را ندارم. مگر فرقي هم ميكرد؟ تصميم گرفتم از طريق منشي فقط موضوع را به گوش مدير برسانم. آن هم نه به اين اميد كه مشكل اين اداره يا وزارتخانه حل شود. فقط براي انجام وظيفهاي كه گمان ميكنم بر دوشم هست. خوشبختانه منشي خودش جوابي در آستين داشت: «مگر كارمند حق ندارد مرخصي برود؟»
نه! اصلاً عصباني نشدم. همان طور كه بي محل كيفم را برميداشتم و ميرفتم گفتم كه من هم خودم كار ميكنم و وقتي مرخصي باشم همكارم كارم را انجام ميدهد. ميخواهم اين نكته فقط به مدير تذكر داده شود.... گمان نميكنم آن منشي اين كار را كرده باشد، مهم هم نيست.
سرانجام روزي كه كارمند محترم نه در مرخصي بودند و نه در پاس و ساعت صرف ناهار نيز نبود، كار اندكي ديگر جلو رفت. بايد نامهاي را ـ پس از امضا و مهر و درج در بايگاني! ـ به ساختمان ديگر وزارت بهداشت (واقع در زير پل حافظ) ميبردم. پدر سند خانه را قبلاً به من داده بود و من به گمان اينكه با گذاشتن سند در وزارتخانه قضيه را سريعاً حل خواهم كرد، خودم را سريعاً به ديگر ساختمان وزارتخانه رساندم. دويدنهاي مكرر در خيابانهايي كه گويي خود گرما توليد ميكردند و منتظر نشستن در تاكسي تا ظرفيتش پر شود، نتوانسته بود آن قدر از پا بيندازدم كه پلههاي وزارتخانه را دوتا يكي نكنم. چون بايگاني را فراموش كرده بودم، دوباره از طبقهي پنجم به طبقه اول (يا دوم؟) رفتم و دوباره برگشتم، يادم هست كه دقيقاً يازده و پنجاه و نه دقيقه خودم را به اتاق مشاور مالي رساندم.
وثيقه ديگر چيست؟ اين سند كه خيلي بيش از چهار ميليون و دويست هزار توماني كه آنها ميخواستند ميارزيد! اما آنها فقط وثيقهي بانكي يا محضري قبول ميكردند. پرسيدم از من دانشجو چه انتظاري داريد؟ گفتند: مگر پاريس نميروي؟! كار را تمام شده پنداشتم و باز گشتم.
پدر اما هنوز مصر بود كه بايد از فرصت پيش آمده استفاده كرد. ما فقط پنج ميليون تومان براي نظام وظيفه آماده كرده بوديم ولي پدر پول وزارتخانه را نيز حاضر كرد. انصافاً اگر به خودم بود، همينجا كار را رها ميكردم. ديگر حوصلهام سر رفته بود از كارمندهايي كه دست كم در زمينهي تحصيلات از من پستتر بودند، امر و نهي بشنوم و برايشان گردن كج كنم. اما شوري در پدر بود كه نميگذاشت نااميدش كنم و مني كه حاضر بودم به راحتي جانم را فداي او كنم، براي او دوباره وارد بازي شدم. وثيقه را از بانك گرفتم و باز هم به سوي وزارتخانه. نامهي بعدي ـ پس از مراحلي كه ميدانيد! ـ براي ساختمان قبلي وزارتخانه بود (از گم شدن پرونده در اين مرحله، پدر شاكي يكي از دانشجويان ترك تحصيل كرده، و يك انتظار سه ساعته براي يك امضاي ساده ميگذرم).
زمان به سرعت ميگذشت و من بايد حداقل بيست روز قبل از سفر گذرنامهام را به سفارت فرانسه ميدادم تا رواديد (ويزا) ميگرفتم. اگر همهي كارها مرتب پيش ميرفت، شايد به وقت مورد نظر ميرسيدم. اگر پرونده گم نميشد، اگر همه سر كارشان بودند، و اگرهاي ديگر كه هيچ كدام محقق نميشد.
وقتي سرانجام نامهاي از وزارت بهداشت خطاب به نيروي انتظامي مبني بر بلامانع بودن خروجم از كشود گرفتم، حدود يك هفته فرصت مانده بود تا آن بيست روز كذايي! اما ادارهي نظام وظيفه خود ماجرايي ديگر بود. ساختمانها و بايگانيها در حال انتقال بود و بايگاني سال تولد بنده هنوز در انتقال بود. مراجعه در روزهاي بعد نيز بي نتيجه بود چون كل زونكن مربوط به متولدين خارج از كشور ـ كه پروندهي من نيز انجا بود ـ گم شده بود. رياست بايگاني راه حلي ارايه داد مبني بر اينكه كپي درخواست معافيت تحصيلي از دانشگاه را برايشان بياورم. و دوباره همان داستان بايگاني و مهر و امضا و غيره غيره در دانشگاه تكرار شد و بازهم نظام وظيفه و واريز پنج ميليون تومان پول ناقابل به يك حساب مجهول الحال و غير دولتي (!) ـ كه معلوم نيست بر پايهي كدام حساب و كتاب است، و اصلاً مگر قرار است چيزي بر پايهي حساب كتاب هم باشد؟! ـ و... و بالاخره اينكه فردا بروم ادارهي گذرنامه.
گمانم پسفرداي آن روز صبح زود در صف وزارتخانه بودم و اگر همان روز كار راه ميافتاد و آن طور كه ميگفتند ظرف چهل و هشت ساعت گذرنامه از طريق پست ميرسيد، با كمي اغماض، ميتوانستم به كنگره برسم. اين طور كه مشخص بود وضع ادارهي گذرنامه خيلي بهتر از گذشته شدهبود و با اينكه به طور غير قابل توصيفي شلوغ بود، اما با روش شماره دهي و چند درگاهي كارها سريع پيش ميرفت. مدارك را همان روز دادم و بيهوده انعام پستچي آماده كردم! تا چند روز بعد هيچ پستي برايم نيامد و كارم شده بود سر زدن مدام به پستخانه و شنيدن جواب رد. نهايتاً به ادارهي گذرنامه رفتم و نقص مدرك!! البته انتظار بيموردي بود كه آنها اين نكته را تلفني به من اطلاع ميدادند، اما كاش همان روز اين مدارك را از من قبول نمي كردند.
مشكل اين بود كه معلوم نبود من چگونه وارد كشور شده ام كه حالا ميخواهم خارج شوم! توضيح اين نكته نيز كه من در كودكي در آغوش مادر و احتمالاً با ذكر نامي در گذرنامهي او ـ كه تا به حال بارها و بارها در همين اداره تعويض شده است ـ وارد اين مملكت شده ام، مشكلي را حل نكرد. رئيس دفتر پدر كه همراهم بود به يكي از افسران متوسل شد و نميدانم چگونه توانست راضيش كند كه يك راهي پيش پاي ما بگذارد.
خجالت ميكشيدم از اينكه وقتي كارم گير كرده است به مدرسه و معلمهاي سابقم سر ميزنم. در اين ماجراي طولاني تنها جايي كه سريع كارم انجام شد، گرفتن گواهي از مدرسه بود. گواهياي كه ثابت ميكرد من دبستان را در ايران گذراندم. شب نيز خانهي پدري را به دنبال كارنامههاي دبستان گشتيم و چه يادگارهاي كه از خاطرات رنگ باختهي گذشته پيدا نكرديم...
فرداي آن روز تا ظهر گذرنامه را گرفتيم.
تمام مراحلي كه شرح آن گذشت و غالباً در گرماي طاقت فرساي تابستان پيش آمده بود، به اندازهي گرفتن ويزا از سفارت فرانسه سخت نبود. در تمامي موارد قبل هر چه بود و نبود مربوط به مملكت خودم بود. و هر چه بر من ميرفت از خودم بود و هميشه به خودم ميگفتم كه يك روز همهي اينها را درست ميكنيم. اما برايم خيلي زور داشت كه از ساعت پنج صبح پشت در سفارت اجنبي بنشينم. چيزي بود به مثابهي گدايي. و بعد هم مانند زندانيان از لاي درهاي محافظتي الكتريكي و اشعه و بازرسي بدني بگذرم، انگار كه مظنون به قتلم نه طالب رواديد. و همانجا قسم خوردم كه كاري كنم، يك روز فرانسويان براي آمدن به مملكت من صف بكشند و قسم خوردم كه آن روز با آنها بهتر از اين رفتار نكنم! در آن صبح كذايي من در كنسولي فرانسه واقع در خيابان نوفل لوشاتو اينچنين از نفرت آكنده بودم.
آن هنگام حدود دوازده روز تا پرواز من فرصت بود و من فقط ناراحت 25 يورويي بودم كه بايد ميپرداختم و احتمالاً هم رواديد به موقع نميرسيد و پول مفت به جيب آنها ميرفت.
حداقل 15 روز زمان براي صدور رواديد نياز بود ولي پدر با توجه به داشتن دوستاني كه با سفارت فرانسه در ارتباط بودند، بسيار اميدوار بود.
فهم اين مطلب كه گذرنامهاي با تاريخ صدور كمتر از يك هفته قبل نميتواند داراري سوء سابقه در كشورهاي عضو شينگن باشد، كار سختي است؟!
روزي كه فردايش بايد بليت هواپيما را تأييد ميكردم، صبح زود به سفارت رفتم تا شرايطم را بار ديگر توضيح دهم و حد اقل تقاضاي ويزاي ملي فرانسه را بكنم. اما حتي داخل سفارت هم راهم ندادند. و بدين گونه سفر را از دست دادم.
رواديدم يك روز پس از شروع كنگره حاضر شد. طبق سفارش پدر بليت هواپيما را تغيير دادم و بعد از ظهر سهشنبه براي گرفتن ويزا رفتم. پنج هزار تومان جريمهي ورود به طرح؛ نشان دادن گذرنامه و بليت هواپيما و كارت دانشجويي نيز افاده نكرد. از ساعت 12 تا 2 در صف بودم. بازهم راهم نداد به اين بهانه كه بايد صبح ميآمدي. توضيح دادم كه دو روز از كنگره گذشته و من بايد حتماً دو روز آينده را آنجا باشم. اما فايدهاي نداشت. نااميدانه بليتم را يك روز ديگر عقب انداختم و به خانه كه تلفن زدم، گفتند بايستم. خيلي از سفارت دور شده بودم. دوباره برگشتم. انتظار و انتظار. از در ديگري واردم كردند و انتظار بر روي مبل و صداي بلند شوخيهاي كاركنان ايراني سفارت فرانسه با يكديگر. در نهايت زني ـ البته بي حجاب ـ با گذرنامه و ويزاي من.
شب با خانواده رفتيم پيتزا پارك. نه از شادي جور شدن ويزا، بلكه شايد براي طولانيترين خداحافظي كه در اين چند سال داشتيم....
اين مقدمه كه با عنوان «پيش سفرنامه» عليرغم تلاش من براي اختصار به درازا كشيد، ميتوانست خود نوشتهاي طولاني شود كه نكات تلخ و شيرين بسياري در برداشته باشد. ليك گمان ميكنم كه سفرنامهي پاريس، حاوي مطالب نغزتري است. تا چه قبول آيد و چه در نظر افتد...